|
...به نام آن که به من آموخت عشق را تا دوست بدارم... 
سلام سلامي مخلصانه ارادتي خالصانه نه از شهر غريبانه به شيوه اي عاشقانه بالحني محرمانه با نسيمي شاعرانه با دعاي عابدانه با دست خطي کور کورانه من ديوانه از خداي يگانه باچهره مضلومانه با رفتار عاقلانه خدمت دوست عزيزم عرض ميکنم اندر اين عالم که دنيا نام اوست گوهري پيدا نکردم غير دوست .


کنار آشنايــي تـو آشيانه ميکنم
فضاي آشيانه را پر از ترانه ميکنم
کسي سوال مي کند بخاطر چه زنده اي؟
و مـن بـراي زندگي ، تــو را بهانـه ميکنم...

  
دل آدم مثل يک جزيره دور افتادست . اين که کي واسه اولين بار پا به اين
جزيره ميزاره مهم نيست ، مهم اينکه کي واسه هميشه
توي اين جزيره ميمونه ...........   
هر رفتني رسيدن نيست ولي براي رسيدن بايد رفت

|
عشق زير بارون رفتن و خيس شدن نيست ....!
عشق اونيه که زير بارون براي يه نفر چتر بشي
و اون يه نفر هيچ وقت نفهمه چرا خيس نشده |
|

|
اگر کسي مي گويد که براي تو مي ميرد دروغ ميگويد
حقيقت را کسي ميگويد که براي تو ندگي مي کن !!!

|
|
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن
نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم،
زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي
حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم .
انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم |
|

من عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپيدن
وتپيدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را براي انديشيدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هايش
زندگي را به خاطر زيبايي اش و زيباييش را به خاطر تو دوست دارم
من دنيا را به خاطر خدايش
خدايي که تو را خلق کرد دوست دارم
منتظر خواهم ماند
گذر خواهي كرد
مثل يك رعد سفيد
از ميان صفحه هاي اين سپهر مرده دل
باز هم خواهي رفت
مثل ديگر روزها...

  
ازم پرسيد به خاطره کي زنده هستي؟ با اينکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو"، بهش گفتم : "بخاطر هيچکس " پرسيد : پس به خاطره چي زنده هستي؟ با اينکه دلم داد ميزد "به خاطر دله تو"، با يه بغز غمگين بهش گفتم "بخاطر هيچّي" ازش پرسيدم : تو بخاطر چي زنده هستي؟ در حالي که اشک تو چشمش جمع شده بود گفت : بخاطر کسي که بخاطر هيچ زندست .! 

             
زيبا ترين قلب
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را در ان منطقه دارد . جمعيت زيادي جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود هيچ خدشه اي بر قلب او وارد نشده بود . ان زيباترين قلبي بود که تا کنون ديده بودند جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت نا گهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او هم مي تپيد
اما پر از زخم بود . قسمت هايي از قلب او به راستي بر داشته شده و تکه هايي جايگزين ان شده بود . و انها جاي خالي را به خوبي پر نکرده بودند و در همه گوشه ها ، جاهاي دندانه داري ديده مي شد . در دندانه بعضي نقاط شيار عميقي وجود داشت که هيچ تکه اي ان را پر نکرده بود مردم به قلب پير مرد خيره شده بودند .
در تعجب بودند چه طور ادعا مي کند زيباترين قلب را دارد؟
که جوان به پيرمرد اشاره کرد و گفت تو حتما شوخي مي کني ؟
قلب خود را با قلب من مقايسه مي کني؟
قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي دارد
مرد گفت درست است ولي من پير مرد هرگز قلبم را
با تو عوض نميکنم
هر زخمي نشانگر ان است که من عشقم را به او داده ام
من بخشي از قلبم را تقديم هر انساني کردم و به او بخشيدم
گاهي او هم بخشي از قلب خود را جدا کرده و به من داده است
که به جاي ان تکه بخشيده شده قرار دادم و چون اين دو عين
هم نبودند تکه هايي دندانه دندانه دارند که برايم عزيز هستند
چون که ياد اور عشق ميان دو انسان هستند
گاهي وقتها هم بخشي از قلبم را به کسي بخشيدم
اما انها چيزي از قلبشان را به من نداده اند. اينها همان شيار
هاي عميق هستند. گرچه درد آورند ، اما يادگار عشقي هستندکه
داشته ام .اميدوارم که انان هم روزي بر گردند و اين شيار هاي
عميق را پر کنند .
پس حال ميبيني که زيبايي واقعي چيست ؟
جوان به هيچ سخني ايستاد درحالي که اشک از
چشمانش جاري مي شد به سمت پير مرد رفت
و از قلب جوان خود تکه اي برداشت و با دست لرزان
به پير مرد داد و پير مرد بخشي از قلب زخمي خود را در
جاي او گذاشت
به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتربود
زيرا که عشق از قلب ان پيرمرد به قلبش نفوذ کرده بود . |


|
|